السلام علیک یا غریب الغربا السلام علیک یا معین الضعفا والفقرا فی یوم جزا السلطان یا اباالحسن یا علی بن موسی ایها الرضا و رحمته الله و برگاته

سلام به همه تبیانی های دوستداشتنی. خواستم با همه دوست بشم هر کی دوست داره یه دوست جدید تو شب میلاد امام رضا داشته باشه بسم الله من منتظرم...

دسته ها : منجی
يکشنبه نوزدهم 8 1387

اگر دعای من امشب به آسمان برسد
گمان کنم که خدا هم به دادمان برسد

رمق نمانده به جسمم, خدای من مددی!
مـگــر ز تـو بـه تن مـــرده‌ام تـوان بـرسد

غـمـم ز دوری یار است، یار گمشده‌ام
چه می‌شود خبر از یار بی نشان برسد؟

چه می‌شود که بیاید سوار مشرقی‌ام
و بر پیاده خسته، توان و جان برسد؟

پر از لطافت گل می‌شود نسیم چمن
اگـر به فصـل خـزان یار مهـربان برسد

گلاب و عطر بپاشید در مسیر ظهور
گمان کنم که هر آن لحظه میهمان برسد!

همیشه منتظرم درکنار جاده عشق
که پیک خوش خبر از سمت جمکران برسد

٭ ٭ ٭

تمام ذهن مرا پر نموده این پرسش
چه می‌کنیم اگر وقت امتحان برسد؟

خدا کند که در این روز, روسپید شویم
چو کارنامه به آن مصلح جهان برسد

یقین بدان که اثر می‌کند دعای فرج
و از عنایت آن صاحب‌الزمان برسد

شروع دفتر باور به نام او زیباست
اگر که ختم غزل هم به پای آن برسد

دسته ها : منجی
شنبه هجدهم 8 1387
بخــوان دعـای فـــرج را ، دعـــا اثــــر دارد
دعـا کـبـوتر عشـق است و بـال و پـر دارد


بـخــوان دعـای فـــرج را و عافـیت بطلب
کـه روزگــار بـسی فـتنـه زیــر ســر دارد

بـخــوان دعـای فــرج را و نـاامـیــد مبـاش
بـهـــشت پـاک اجـابـت، هـــــزار در دارد

بخوان دعای فرج را که صبج نزدیک است
خــدای را شب یلــدای غــم سـحــر دارد

بخوان دعای فرج را به شوق روز وصال
مسـافـــــر دل مــا نـیــت سـفـــر دارد

بخوان دعای فـرج را کـه یوسف زهرا
ز پشت پــرده غـیبـت بـه مـا نظر دارد

بخوان دعای فرج را که دست مهر خدا
حـجــاب غیبـت از آن روی مـاه بـر دارد
دسته ها : منجی
شنبه هجدهم 8 1387
گاهی پر از جمله های یخ زده ام و گاهی پر از آواز غمگینی که چشمهای خیسم در آیینه ها می خوانند. باران، تنها بالای سر کلبه تنهایی من می بارد و آسمان دیگر آن آسمان روشن و بی ابر نیست...
دسته ها : شعر
شنبه هجدهم 8 1387

بچه ها مسخره اش می کردند. بارها به پدرش گفته بود برایش کفش نو بخرد ولی هر بار جواب می شنید، " ندارم. " وقتی از مدرسه برگشت یک جفت کفش جلو در بود. از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید. آنها را بغل کرد و همانجا نشست، اما ناگهان دست یک نفر را روی شانه اش احساس کرد. -  " کفشامو بده می خوام برم. " او پسر صاحبکار پدرش بود.

دسته ها : عمومی
شنبه هجدهم 8 1387
X